
روایت ۱ | از روزهای بعثت…
به قلم خانم سمیه بکشلو
-پنجشنبه شب، میان حاضرین خیابان، در اوج شعارها، کسی اعلام کرد پیام تصویری رهبر انقلاب پیرامون مذاکرات الساعه منتشر شد. سوءتفاهم در همراهان ما، بالا گرفت که منظور گوینده، پیام ویدئویی از صدا و تصویر رهبر است و یا قرائت متن توسط گوینده اخبار؟ کانال و سایت و گروه بود که بالا و پایین شد تا یقین کردیم که پیام به صورت متن منتشر شده و گویندهای متن را خوانده. آن چند دقیقه امید برای پیام ویدئویی از ناخودآگاه جمع ما پردهای برداشت که پشتش شوق بود و امید و شاید مهمتر از همه چشم انتظاری برای دیدار.
-جمعهی این هفته شبیه هیچ کدام از جمعههای دیگر نبود؛ پیام دیشب رهبر باز هم حضور در خیابان بود، حتی در زمانه سکوت میدان نظامی؛ از این رو مدتها، به ایدهی خیابان میاندیشیدم. به اینکه از کجا آغاز شد؟ یادم آمد ۱۹ دیماه، وقتی در مسجد همه از شب قبلش میگفتند و زخمهای شهر را مرور میکردند، زهره گفت: امام جمعه گفته امشب من پیشاپیش همه در خیابان هستم و شب را در مساجد صبح میکنیم. در مسجد ماندیم تا صدای جمعیتی از نمازگزاران مسجد همسایه به گوشمان رسید؛ بیرون آمدیم و وارد خیابان شدیم … قائله همان شب خوابید. من چهره معترضان را در پارک مقابل استانداری به خاطر دارم. ایستاده بودند و تماشا میکردند. آخر شب، پیش از ما رفتند … ما ماندیم و خیابانی که دوستش داشتیم؛ از ۱۳۵۷ تا ۱۴۰۵.
-به عزم نماز جمعه، به خیابان میزنم. شهر جنگ زده نیست اما در نماز جمعه، جنگ خیلی پیداست. در حیاط مسجدنبیِ هزارساله که آجر به آجرش همان تمدنی را فریاد میزند که ترامپ توئیت کرده بود میخواهم نابودش کنم، چادری زدهاند و دارند خطاطی میکنند. تصور میکنید، آن قلمهای رقصان، که بالا میروند و با هزار ناز و کرشمه پایین میآیند دارند چه مشق میکنند؟
-وارد صحن نماز میشوم. ده پانزده دختر که به نظرم بین پنج شش سال تا دوازده سیزده سال دارند و چادر سبز یکدست پوشیدهاند، بین جمعیت نشستهاند. بزرگتری هم حواسش مرتب به آنهاست و جمع و جور شان میکند. دوباره یاد مینابم. داغ این روزها تمام نمیشود انگار؛ مشغول تماشایشان هستم که کنار دستیام میگوید چادرهایشان را من دوختهام. کارتش را میگیرم و حالا که جرقهی گفتگو زده شده میپرسم شما جانفدا را ثبت نام کردهاید؟ میخندد و میگوید خودم و مادرم و هر کسی را که میشناختم ثبت نام کردم. خیالم راحت میشود. باب صحبت زیادی باز شده و حالا دارد خیلی جدی تحلیل سیاسی میدهد. خوب گوش میکنم. میگوید ما با مذاکره که مشکلی نداریم ولی خب خاطرات خوبی هم نداریم و…
-خطبهها شروع میشود. امام جمعه هم با مقدمهای از همدلی و وحدت، موضوع مذاکره را پیش میکشد. میخواهد به همه اطمینان بدهد که همه چیز با آقا مجتبای رهبر هماهنگ است و اصلا صلح تحمیلی نیست. میان صحبت هایش اما کسی بلند بلند چیزی میگوید. ما که تقریبا چیزی نمیشنویم ولی پاسخ امام جمعه این است که آقا! الان و اینجا وقتش نیست. معترض قدری ادامه میدهد اما، امام جمعه هم همین را دوباره تکرار میکند و تمام میشود. متن اعتراضش از صحبت های امام جمعه پیداست. به فکر آن معترضم. من اگر چه با مذاکره و مسیر پیش رو همدل و همراه بودم و اعتماد داشتم ولی فارغ از الهیات و ریاضیات جنگ، غیرت و همیت این معترضان را دوست دارم؛ حتی به غلط!
-تکبیرهای بین خطبهها مثل هیچ وقت دیگر نیست. لااقل من به یاد ندارم در جمع خانمها اینطور همه بلند شوند و شعارها را با صدای بلند و لحنی جدی و محکم بگویند. از جنگ، این روزها و احوالاتش بوی گل و گلاب میدهد. جنگ اگر با غمهای بیشماری همراه است، نقاطی روشن هم دارد که شبیه چیزی است که نمیتوانم توصیفش کنم. مثل بهشت! گرچه «یقینا کله خیر» است؛ اگر درست ببینیم. آخرهای خطبه است و برای دعای سلامتی امام زمان بلند میشوند. خوب نگاه میکنم؛ دوباره همه میایستند و میخوانند. نمازجمعه ایام جنگ هم دلچسبتر است از همیشه. خموده نیست، جوشش دارد. حتی همان نمازخوانهای صندلینشین که تعدادشان همه جا دارد، روز به روز بیشتر میشود هم نشسته نیستند. همه ایستادهاند، زمانه، زمانه ایستادگی و مقاومت است.
-قرار است نماز میت شهید هم خوانده شود. نماز شروع میشود. تا جایی که به خاطر دارم بایستی عبارات و دعاها توسط همه خوانده شوند. این را از آن «بگویید همه بخوانند» آقا یادم است. صدا اما ضعیف است و من هم بسیاری را نمیشنوم که تکرار کنم. مینویسم که بعداً حتما بنویسم و بگویم که به خاطر انقلاب اسلامی، به خاطر جنگ این بلندگوها را درست کنید؛ بعد از نماز، تشییع تابوت شهید است و قطرهای میشویم در سیل جمعیت و پیش میرویم تا شاید ما هم راه به دریا ببریم …
📝روایت قلب شهر (۱)
📆 نماز جمعه ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
لینک کوتاه این خبر